آرتين جونآرتين جون، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
آشنايي مامان وباباآشنايي مامان وبابا، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

آرتين عشق مامان و باباش

يكسالگيت مبارك

  يكسالگيت مبارك عشق مامان و بابا عزيزدلم باورم نميشه يه ساله شدي .انگار همين ديروز بود كه ساعت 6 صبح رفتيم بيمارستان خانواده و بعد از انجام آزمايشات لازم بالاخره ساعت 10 رفتم اتاق عمل و تو عزيزترينم پا گذاشتي توي اين دنيا و شدي عزيزدل من و بابايي . يادم نميره وقتي بهوش اومدم ساعت 12 بود تا چشمامو باز كردم از خانمي كه تو اتاق ريكاوري بود از تو پرسيدم اونم گفت يه پسر سالم و خوشگل گيرت اومده . وقتي اومدم توي بخش و براي اولين بار ديدمت گريه ام گرفت چقدر معصوم و زيبا خوابيده بودي قربونت برم اومدي بغلم و ديگه دوست نداشتي بري توي تختت . همش اداي شيرخوردن در مياوردي تا از من جدا نشي . مامي جون عاشششقت...
6 فروردين 1394

اولين عيد نوروز

آرتين جونم اولين عيد نوروزت مبارك امسال موقع سال تحويل براي من شور و حال عجيبي داشت چون تو هم دركنار ما بودي و عيد برام قشنگ تر از هميشه بود . چند روز ديگه هم كه تولدت هست و من حسابي تدارك ديدم. خيلي خيلي خيلي دوستت دارم ببين چقد قشنگ خوابيدي  بيسكوييتهاي عيدم خودم درست كردم : روز عيد با عمو علي اينا رفتيم ميدون نقش جهان : ...
2 فروردين 1394

اولين چهارشنبه سوري

عزيزدلم اولين چهارشنبه سوريت مبارك قربونت برم كه زود خوابت برد و بابايي درحاليكه بغلت كرده بود از روي آتش پريد. عزيزمامان چهارشنبه سوري يكي از جشن هاي باستاني ما ايراني هاست و دوست دارم تو هم به آيين هاي ايراني علاقه مند بشي . " آخرین چهارشنبه قبل از حلول سال جدید را چهارشنبه سوری می گویند، که البته شب آن، یعنی غروب سه شنبه مهم است نه خود چهار شنبه. جشن چهارشنبه سوری یکی از مراسم بسیار جذاب و مفرح ما ایرانیان به شمار می آید. این جشن در قبل از تهاجم اعراب در بین نیاکان ما به جشن سوری مرسوم بود. سور به معنی سرخ می باشد و چون این جشن با برپا کردن آتش همراه است به این نام مرسوم گردید. آتش در بین ما ایرانیان مظهر نابودی تا...
27 اسفند 1393

اولين قاشق

سلام عشق مامان لابد ميگي اولين قاشق يعني چي؟؟؟؟ خب بزار برات بگم عزيزدلم . امروز با بابايي داشتيم بهت شام ميداديم كه يهو خودت قاشقتو برداشتي زدي توي برنجت و قشنگ گذاشتي دهنت و خوردي . واااي كه من و بابايي چقد ذوق كرديم . اينم اولين قاشق غذايي كه خودت تنهايي خوردي . قربونت برم كه دوست داري همه كاراتو خودت انجام بدي . ديگه ليوان و شيشه ات رو هم خودت ميگيري و مي خوري . به آب هم ميگي : باب تا يه آهنگ شاد ميشنوي دست ميزنه و ميگي " دَ  دَ "  باي باي كردنم ياد گرفتي و هركي داره ميره بيرون باهاش باي باي ميكني كلاغ پر و لي لي حوضك هم بلدي و تا من ميگم لي لي ح...
13 اسفند 1393

يازدهمين ماهگرد

سلام عشق مامان يازده ماهگيت مبارك عزيز دلم آرتين جونم پارسال اين موقع ها هنوز توي دل ماماني مشغول ورجه وورجه بودي يادته ! من و بابايي لحظه شماري ميكرديم واسه روز تولدت و ديدن روي ماهت . خداروشكر كه بسلامتي بدنيا اومدي و الان يازده ماهه زندگي دوباره اي رو با لحظه لحظه ي رشد تو تجربه كرديم . قشنگ ترينم چطوري خداروشكر كنم بابت وجود نازنينت ، بابت مهربونيت و صبوريت . الهي دورت بگردم خيلي باهوشي . اگه چيزيو بخواي و بهت نديم كوتاه نمياي و يادت نميره ولي خب نميشه همه چي بهت بديم چون بعضي چيزا برات خطرناكه . ( مثل چاقو كه خيلي هم دوست داري بگيريش)  هركاري كه انجام ميديم اداشو در مياري . ياد گرفتي با كنترل كانا...
5 اسفند 1393

اولين ولنتاين عشقمون

سلام به عشق كوچولوي مامان و بابا اولين ولنتاينت مبارك عزيزدلم امسال بهترين ولنتاين زندگيم بود چون دو تا عشق دركنارم بودن تو گل پسرم  و بابايي مهربون. واقعا خدارو شكر ميكنم كه شما دو تا رو به من هديه داده . واسه جشن سه نفرمون يه كيك درست كردم و با كمك بابايي تزيينش كرديم باسه تا قلب قرمز . موقع عكس گرفتن كلي از دست كاراي تو خنديديم چون سعي داشتي به هر راهي شده بزني روي كيك و وقتي ديدي دستت نميرسه با شاخه گل رز كوبيدي روي كيك الهي دورت بگردم اين روزا خيلي شيطون شدي . مي خواهي همه چيرو كشف كني و به همه چيز دست بزني . * كنار مبل ها مي ايستي و شروع مي كني به راه رفتن البته دستت رو ول نميكني ها ...
25 بهمن 1393

سفربه تهران و جشن تولد بابايي

گل پسرم سلام چون تعطيلي 22 بهمن روز چهارشنبه بود . من و بابايي روز قبلش رو هم مرخصي گرفتيم و عازم تهران شديم . اين اولين سفرت با صندلي مخصوص ماشينت بود و تو هم زياد از صندليت دل خوشي نداري چون نميتوني زياد تكون بخوري ولي بخاطر امنيتت مجبوري تحمل كني . خلاصه كه بيشتر وقتي خواب بودي توي صندلي بودي و وقتي بيدار تو بغل خودم . قربونت برم كه بازم هواي منو داشتي و اذيتم نكردي . وقتي رسيديم اول رفتيم خونه مژده جون (دختر عموي من ) و فردا شبش رفتيم خونه عمو جونم و شبم همونجا بوديم . روزا هم مي رفتيم خريد و واسه پسر خوشگلم هم يه پيرهن مردونه و يه شلوار جين h&m برات خريديم كه ايشالا واسه عيد بپوشي. خانواده عمو همه خيلي ازت خ...
23 بهمن 1393